امروز: شنبه, ۱۶ فروردین , ۱۴۰۴ | ۰۶:۲۵:۴۷  آخرین بروزرسانی : اسفند ۲ام, ۱۳۹۰
سرخط خبری :
تبلیغات
  • تاریخ انتشار خبر : سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ | کد خبر : 15527
    ارسال خبر چاپ خبر
  • Email a copy of 'حاج احمد هم رفت!' to a friend

    * Required Field






    Separate multiple entries with a comma. Maximum 5 entries.



    Separate multiple entries with a comma. Maximum 5 entries.


    E-Mail Image Verification

    Loading ... Loading ...

    نظرات کاربران در "حاج احمد هم رفت!"
    1. حسن گفت:

      ممنونم.اقای علوی.

    2. خوشا آنانکه الله یارشان بی / بحمد و قل هو الله کارشان بی
      خوشا آنانکه دایم در نمازند/ بهشت جاودان بازارشان بی

      • مدیر سایت گفت:

        سربرگ زندگیم حسرتی است ازدوربودن ازشما و خاطرات آن روزهای باشمابودن بار سنگینی بر وجودم گذاشته است وجداشدن ازراه شما مرا از دیدن حقیقت محروم ساخته ودل رادلبسته دنیا کرده؛ عمرم به نیم گذشت و تازه فهمیدم که عشق هم وجود دارد، و برای زندگی کردن باید عاشق باشی و مانند این آدمیان ماده طلب، عمر را تَلَفگاه روزگار نکنی؛ درشهادت سری است که فقط شهیدان از آن آگاهند و ما چه می دانیم که شهید ان چگونه به مرحله ای رسیدندکه کارشان فقط برای رضای حق بود، نمازشان بوی بندگی می داد، دعایشان بوی دلتنگی کوچه های کربلا می داد، وهنگام شهادت ذکر یا زهرا (س) به لب داشتند،دنیادیگر در دیدگانش کوچک تر از آن بود که خود را دلبسته آن کنند، آخر آنان معنی عشق را فهمیدند و جاذبه زمین قدرت آن را ندارد که به سالکان عشق قانون های مادی را دیکته کند، و ما آدمیان با اینکه هزاران کتاب در وصف عشق نگاشته ایم هنوز نمی دانیم عشق چیست.چه خوش است که انسان بمرحله ای برسد که یقین خواندش و در این حال، فرشته ها برایت لونگ شرمندگی میاندازند ، و منادی رجیم از ناسپاسی خود در درگاه حق تعالی گریان می شود و بر خودهزاران لعنت می فرستد، آری مقام شهادت در گستره ولایت رقم می خورد و شهیدحمیدصالح نژاد پیش ازاینکه به شهادت برسد،شهید بود، او دیگر تاب دنیارا نداشت،و می خواست با خون خود باران رحمتی بر این زمین سله بسته دنیا که مثل منی درآن فرورفته ام فرود آید؛ و ما تا روزی که ندای زلزال بر کوهها افکنده می شود ، شرمنده خون شهیدان خواهیم بود،شهید را باید شهید وصف کند نه آن کسی که هنوز در کلاس آغازین بندگی درمانده و هر آینه با تبصره توبه قبول می شود؛شهید ان عاشق خدا شدند و عشق را نردبانی برای رسیدن به او ساختند و خونشان بهای پروازشان بود، و آنان مهمان ویژه خدا شدند و اکسیر عند رب یرزقون پاداش این چنین مهمانی خواهند بود،گر چه درباغ شهادت را بسته اند،ولی نگهبانی به نام لیاقت شهادت بر آن نهاده اند تا که دوستان را با دم ولایی خود از روزنه سعادت به پیش یاران سلام گو راهنمایی کنند،واین من جا مانده از قافله شهیدان در حسرت این چنین مقامی اشک ذلت بر گُرده ندامت می خورم. و در آرزوی پرواز به پرستوی بهاری غبطه می خورم و شب را به امیدفرادی که شاید من هم لیاقت آسمانی شدن یابم سر می کنم

    3. محمدرضا گفت:

      شهیدان را شهیدان میشناسند…..

    4. نا بلد گفت:

      سلام
      و این بار سلام به سیدم که از زخم کلامش خون دلش می تراود
      عزیز تر از جانم من از این دود سوختنت افروختم
      اما چه سود که در این بزم هم نابلدم و شمع دلم از سوختنت اشک بار است
      یاد رفتن حاج احمد کاظمی افتادم که چقدر بی تاب شده بودی و تاب نیاوردی و رفتی تهران تا در مراسمش باشی
      یادم هست که گفتی … چشم نمی گویم چه گفتی
      چند روز پیش که تماس گرفتی و گفتی مقدمات سایتی را برای شهیدان آماده کن حرفی از این حرف دلت به میان نیاوردی هر چند که سال هاست که این را مد نظر داشتی و کوتاهی ها از من بود.
      من حاج احمد را یک بار بیشتر ندیده بودم ولی نمیدانم چرا با شنیدن خبر عروجش خیلی دلم گرفت.
      حاج احمد قرار بود برای راه اندازی همین سایتی که مدنظرتان هست از لحاظ اطلاعات و پشتیبانی مالی کمکمان کند که این توفیق اینقدر ها هم رفیق نبود.
      هر چه میخواهم از شهید بگویم دوباره بر میگردم سر حرف دلت.
      دل تنهایی که حرفش را کسی نمیخواند. غربت دلت بوی همان ها را میدهد.
      سوز سوختنت از این دوری تنها چیزی که برایم مجسم می کند یاد شهداست
      هر وقت که به بهشت علی میروم تا سلامت را به رفقایت برسانم سرم را پایین می اندازم به بهمن درولی میگویم من لیاقت رساندن سلام سیدم را ندارم و به بزرگی ات و به نوری که از مزار ساده و هم سطح باز زمینت تا به عرش کشیده شده مرا ببخش که پیام رسان قابلی نیستم.
      یاد حرف بزرگ شهید سید رضا پور موسوی پسر خاله ات آن واصل به یار غایب (عج) می افتم که از خدا خواسته بود تا آخر جنگ بماند و دفاع کند و در آخر شهید شود.
      این ماندنت و با درد های جانبازی و درد تحمل آدمهایی مثل من را متحمل شدن ماورای خواست سیدرضاست . مانده ای و جور می کشی ، جور یار
      یاد این جمله ات افتادم: یار علی ، بار علی
      مانده ای و چه عاشقانه و رندانه بار جدت را میکشی.
      میخواهم از این فرصت دل شکسته ات بهره ای ببرم
      سید جانم هرچند لیاقتش را ندارم اما به دعایت شدیدا محتاجم
      دعایم کن
      دعایم کن

    5. سیدرضاهاشمی زاده گفت:

      سلام
      درود خدابر شهیدان
      آنانکه بی ادعا وبی ریا نزدخدایشان هستند.
      ممنون

    6. پيشيار گفت:

      سلام حاجی جان!
      سی و چند سال است که شما قهرمانان ملت را سربلند واقعی کرده‌اید.

    7. محمود ساكياني گفت:

      سلام
      من توفیق داشتم که در مراسم تشییع و تدفین این سردار مخلص، جانباز و فرمانده و مغز متفکر اطلاعات ، عملیات در دفاع مقدس حضور داشته باشم.باور کردنی نبود. دقیقا همانند سوگواری محرم ، با جمعیتی که فقط در مراسم عزاداری آقا امام حسین (ع) دیده ام روبرو شدم. تمام شهر دزفول ، یکپارچه تعطیل بود و مردم مقاوم و قدر شناس دزفول، از کوچک و بزرگ ، پیر و جوان و نیز همرزمان آن شهید جانباز والامقام با پیکر فرمانده سرفراز خود وداع کردند. در خلال مراسم، پیام تسلیتی بصورت تلفنی از طرف مقام معظم رهبری و از طریق سردار باقر زاده ، در مراسم قرائت شد که حاوی ۲ مطلب بود. یکی اینکه رهبری برای این عزیز بزرگوار دعا فرمودند و دیگر اینکه از مردم خواسته بودند که به همسر و فرزندان و بازماندگان این شهید والا مقام تسلیت بگویند. همچنین همسر شهید سوداگر ،که سالهای زیادی ، از همسر جانبازش پرستاری کرده بود از طریق بلندگو ، از احتمال هرگونه کوتاهی در پرستاری ایشان، حلالیت طلبیدند که با گریه و شیون تشییع کنندگان، همراه بود. در پایان مراسم خاکسپاری، در قطعه شهدا به خاک سپرده شد.
      روحش شادو راهش پررهرو باد

    8. ابری گفت:

      روحش شاد باد.از این عزیزان وجنگ چیزی نمیدانستم ودایم دعا میکردم که خدایا جنگ زوتر تمام شود.از زیر بمباران هوایی فرار کردن وبه کوههای طاق بستان پناه بردن مارا خسته کرده بود.تا با فرزند یکی از این قهرمانان واقعی جنگ اشنا شدم .او محصلم بود ودلتنگ پدر شهیدش.ولی حاضر نبود سهمیه دانشگاه را بپذیرد..ای بسوزی ثروت های باد اورده که همه چی را فراموش کردیم وبه خود مشغول شدیم و این عزیزان رابفراموشی سپردیم..خوش به حال صداقت زمان جنگ .خوش به حال سفره های شریکی.خوش به حال یکرنگی.خوش به حال ترسیدن ولرزیدن توی زیرزمین ها….

    9. amidi گفت:

      خداوندروحش را به جنت شاد کند

    10. جمال فتاحی گفت:

      پس از مرگم به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند.انگشت های من را به رایگان در اختیار انگشت نگاری قرار دهید تا همه بدانند بی گناهم.کارت شناسایی ام را به روی کفنم قرار دهیدوروی تابوتم بنویسید این عاقبت کسی است که صادقانه زیست.حاج احمد سوداگر
      درگذشت سردار بزرگ اسلام را به تمام مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم

    11. گوهر گفت:

      هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند
      هرگز گمان مدار که از یاد رفته اند

      اینان نه آن گل اند که گویی در این بهار
      از یاد رفته اند چو بر باد رفته اند

      اینان نه آهویند که گویی دریغ و حیف
      در چنگ ظالمانه صیاد رفته اند

      جای دریغ نیست بر ایشان که این گروه
      با عزم آهنین و دل شاد رفته اند

      « استاد » گفته بود که با جان و دل به پیش
      اینان بنا به گفته استاد رفته اند

      سرباز آهنین نبرد نهایی اند
      پولاد زیست کرده و پولاد رفته اند

      در راه پی گذاری کاخ جهان نو
      بر جا نهاده پایه و بنیاد رفته اند

      در راه آفرینش باغی پر از شکوه
      بی خس و خار و آفت و اضداد رفته اند

      « پیروز باد ملت ما، انقلاب ما»
      گویان، به رغم دشمن جلاد رفته اند

      « کوبنده باد جنبش خلاق رنجبر»
      برگوش عالمی زده فریاد رفته اند

      بر باد رفته نیز نبایست گفتشان
      در قلب ما نهاده بسی یاد رفته اند

      سلام
      روحش شاد و راهشان پر رهرو باد و خداوند جایگاه عالیشان را متعالی بفرماید …

    12. حسین گفت:

      با سلام
      جای این بزرگان در بهشت است چقدر کار زیبایی کردید با تشکر

    13. با سلام
      این عزیزان که در کشورما کم نیستند، انشاالله باامامان ما همنشین باشند باتشکر از شما که از این بزرگواران یاد میکنید.

    14. موسوی گفت:

      آخرین لحظه گفتی ” یاحسین! راحت شدم !
      حق دوستی بیش از ۳۳ ساله ی ما آن است که برای تو و یاران خمینی کبیر (رض) در روزگار مردی و مردانگی یعنی دفاع مقدس؛ چند مطلب را بنویسم تا شاید ذره ای از دین بزرگ خود را ادا کرده باشم.
      إنّا لله و إنّا إلیه راجعون
      * کسی نمی خواست باور کند ولی رسول می گفت خودت باور داشتی و در آخرین لحظه گفتی ” یاحسین! راحت شدم ! ”
      ۱) ۲هفته پیش بود که تو بر سوگ احمد سیاف سوگواره سرودی و گوئی بر سوگ خود سروده ای، سوگواره ای که بر احمد سیاف سرودی پس از رفتنت به اندازه ای زنده شد که گویا احمد سیاف برای احمد سوداگر سروده است.
      ۲) روز جمعه که مصادف با میلاد پیامبر نور و آگاهی هم بود. از مراسم جشن میلاد و نماز هیئت محبّان حضرت ولی عصر(عج)( دزفولی های مقیم مرکز) که شما هم جزء هیئت امنایش هستی ولی امروز در مجلس نیامده بودی تازه برگشته بودیم که برادر مهدی کیانی تماس گرفت و گفت: ” برادر مردانه از پژوهشگاه دفاع مقدس تماس گرفته و مطلبی گفته، نمی دانم چقدر درست است!! ” و گفت: ” مردانه می گوید احمد مرحوم شده در حالی که قبل از ظهر احمد به تلفن من (مهدی کیانی) زنگ زده! شما خبر نداری؟” اگرچه این چندمین باری بود که مثل دفعات قبل، از افراد مختلفی که همگی باتوجه به قلب کم رمق باتری دارت؛ نگران و آماده ی شنیدن اتفاق سنگین و دلهره آوری بودند این خبر را می شنیدم ولی فهمیدم این دفعه جدّی است که مهدی کیانی هم نتوانسته با شما تماس بگیرد. چون دوستی شما و مهدی را می دانستم که چقدر همدیگر را درک می کنید و البته رابطه ی شما با همه ی افراد گرم و صمیمی بود ولی این را هم فهمیدم که مهدی می داند که چه اتفاقی افتاده و از این که می گوید ” نمی دانم” نمی خواهد باور کند یعنی دوست ندارد حرف های برادر مردانه درست باشد.
      ۳) مهدی گفت پاسخ تلفن را نمی دهد پس با تلفن همسرت تماس گرفتم که همیشه همراه صمیمی تو و سختی ها و درد و رنج ها و بیماری و جراحت های جنگ و آثار آن در سال های پس از ازدواجتان بوده ولی بجای ایشان پسرت غفور پاسخم را داد و حداقل ۲ بار با اینکه صدایم را می شناخت پرسید عمو سید مجید خودت هستی؟! و می گفتم بله، چه خبر؟ گفت: نمی دانم بابا را آوردیم بیمارستان می گویند …. نمی دانم…. فهمیدم غفور هم نمی خواهد باور کند چه اتفاقی افتاده است.
      ۴) باچند نفردیگرازنزدیکانت تماس گرفتم.هیچکدام جوابم راندادند، درحالی که قبلابه محض دیدن شماره تلفن یا نامم، پاسخ تلفن رامی دادندولی این بارگوئی هیچکس حاضرنیست دراین باره سخن بگوید. کافی است بفهمی دردلم چه می گذشت؟ یا هنوزبگویم!
      ۵) با رسول پسربزرگت تماس گرفتم که اوبا آه درگلو واشک درچشم وبغض ناترکیده در دل و ناباورانه گفت : مثل اینکه بابا فوت کرده. پرسیدم: دکتر معاینه کرده؟ گفت: بله. باز فهمیدم رسول که می گوید مثل اینکه … یعنی او هم نمی خواهد باور کند و امیدوار است که دکتر اشتباه کرده باشد.
      ۶) به رسول گفتم می توانید آمبولانس بگیرید و بابا را به تهران منتقل کنید و مادر را به خانه بفرستید یا بیایم آنجا یعنی رودهن؟ و آقا رسول که اکنون بار سنگین روی دوشش بود ناخواسته این انتقال مسئولیت مهم را متوجّه شد و پذیرفت و در حال اضطراب و دلی که از قفسه اش داشت بیرون می زد گفت انجام می دهم و ساعت حدود ۱۶:۳۰ با آقا غفور تماس گرفتم که گفت مادر را فرستادیم.
      ۷) ساعت ۱۷:۳۰ همزمان با رسیدن همسر و خواهرت به منزلتان ، ما هم رسیدیم. همسرت نمی دانست چه شده ! نه نه ، باور نمی کرد چه شده. نه نه ، نمی خواست باور کند. وقتی گفتم مامان رسول طبقه ی پایین باید آماده بشه که مردم می آیند و خودتان آماده باشید! گفت: “وای حاجی چه می گوید؟!! حاج احمد زنده است.”
      ۸) وقتی به دوستان هیئت گفتم تا ازطریق پیشکسوتان خوزستان پیامک اولیه و اعلام آسمانی شدنت را به یارانت برسانند آنها هم خیلی حیرت کردند و می بینی که هیچکس باور نمی کرد یا نمی خواست باور کند.
      ۹) ولی رسول می گفت حدود ساعت ۱۴:۳۰ گذشته بود که دست روی قلب آسیب دیده ات گذاشتی و گفتی یا حسین راحت شدم و افتادی . آقا رسول هم در کمال وفا و ارادت شاید خیلی بیش از ارادت پسر به پدر در دنیای امروز تو را سوار خودرو به بهداری رساند و در این مسیر وقتی می دید باز هم چشمانت باز و بسته می شود امیدوارتر می شد ولی وقتی با هر یک از پزشکانی که ارادت فوق العاده ای به تو و سوابق درخشانت داشتند که هر بار تلفن آقا رسول را حتی در اتاق عمل پاسخ می دادند، این بار هیچکدام جواب ندادند چون قرار بود عبارت “راحت شدم” ، تو را به حسین علیه السلام برساند. می فهمی چه می گویم؛ خودت خواستی و قرار نیست که مقابل خواسته ی یک مجاهد که اراده اش الهی است اراده ی دیگری بایستد. پس برگرداندن تو ممکن نبود و از این رو هیچکس جواب نمی داد چون نمی توانست اراده ی تو را تغییر دهد. ولی هنوز باناباوری ما را باورانده ای که اراده ی الهی شما و یارانت همانطور که در جنگ هرچه می خواست می توانست ، امروز هم هرچه بخواهد می تواند.
      “خواستن، توانستن است”
      سید مجید موسوی،

    15. سید حبیب حبیب پور گفت:

      احمد به آرامش رسید
      از مراسم تشییع برگشته ایم . تشییع کسی که همه را به یاد شبهای شناسایی در غرب و جنوب می انداخت . به یاد احمدی که دلش برای محمود برادرش که در کربلای پنج ستاره شد و پرکشید تنگ شده بود .
      احمدی که داغ فرزند دید و در تنهایی هایش به یاد او اشک می ریخت ولی هیچگاه از تکاپو نایستاد .
      سکون با احمد بیگانه بود و سکوت های طولانیش یک دنیا معنا داشت . لبخندهایش غمهایش را پنهان می کرد.
      همه آمده بودند و به او سلام می کردند ولی او خاموش و بیصدا خوابیده بود . بوی او در مسجد می پیچید و بوی یازهرایی که در فتح المبین گفت و یا حسینش در طریق القدس و یا علی اش در بیت المقدس .
      احمدی که می شناختیم در یکی از مصاحبه هایش در پاسخ به خبرنگار که آیا از جانبازی و قطع پایتان پشیمان نیستید گفته بود :
      به هیچ وجه… شاید خنده دار باشد…ولی بعضی وقت ها با خود فکر می کنم اگر روزی مَلکی بیاید و بگوید میخواهم پایت را به تو برگردانم؛ باخود می گویم به او چه بگوییم. بیت شعری به ذهنم می آید:

      یکی درد و یکی درمان پسندد
      یکی وصل و یکی هجران پسندد
      من از درمان ودرد و وصل وهجران
      پسندم آنچه را جانان پسندد

      در آن موقع من هیچ رغبتی برای اینکه پایم را به من دهد ندارم…
      شاید باز خنده دار باشد…
      اگر ملکی بیاید و بگوید میخواهم عمر دیگری به تو دهم… باز رغبتی ندارم
      واین همه حرف ها در خلوت خودم است…
      من از جانبازی و رزمندگی خود پشیمان نیستم، چون به آنچه می خواستم رسیده ام…
      من می خواستم همیشه سرم بالا باشد و به خودم ببالم نه به دارایی هایم و خدا توفیقاتی به من داده که به کمتر کسی داده است.
      امروز غم بود ولی احمد نبود . اندوه و دود بود ولی سوداگر ما نبود . او برفراز آنهمه جمعیت همه را می دید چه آنهایی را که اشک می ریختند وچه آنهایی را که هنوز رفتن ناگهانی اش را باور نمی کردند . آخر همین چند روز پیش بود که او را در تشییع احمد سیاف زاده دیده بودند که اشک می ریخت.
      آقای رشید با بغض از او می گفت که از روزهای آغاز جنگ در جبهه بود و تا پایان جنگ دست از دفاع برنداشت . برادرهایش همه در جبهه بودند و حتی پدر پیرش . دوازده بار مجروح شد و با همان بدن مجروح به جبهه برمی گشت.
      آقای سنگری هم در سخنان کوتاهش از او گفت که پیش از خود یک پایش را به آسمان فرستاده بود و گفت که او یکبار که من و او تنها بودیم با افتخار اقرار کرد که در تمام هشت سال جنگ یکبار هم نترسیده است.
      احمد دلش گرفته بود از این زمینی که روز به روز از آسمان دور و دورتر می شود . دلش برای روزهایی تنگ شده بود که آسمان نزدیک بود خیلی نزدیک و روحها بهشتی بود و دلها خدایی .
      احمد آرام رفت مثل نسیم و مهربانی هاش را با خود برد . دیگر کسی لبخندهایش را نخواهد دید و گوشی خاطرات روزهای کرخه او را نخواهد شنید .
      امروز همه آمده بودند تا به حاج احمد سوداگر خسته نباشی بگویند .
      کسانی که خاطرات او را در کتاب جاده های سربی خوانده اند آمده بودند که بگویند خدا قوت سردار !
      … احمد به آرامش رسید . آرامشی در کنار برادر شهیدش و همه آنها که دلتنگ شان شده بود .
      احمد ! آرامش گوارایت باد !

      سید حبیب حبیب پور

    16. مدیر سایت گفت:

      سلام بر تو، سلام خدا بر تو

      احمد جان وداع را دوست ندارم، شیون را دوست ندارم، هق هق ناله های درد فراق را دوست ندارم، کاش می شد آنچه را که دوست داشتنی نیست به دور انداخت، کاش می شد همه ی خوبیها را در اطراف خود چید وحصار امنی برای حفظشان با خوشبوترین عطرهای آسمانی از آنها حفاظت کرد.

      جان برادر یک هفته از فراق و وداعت گذشت، عزیز دلم اشک همه ی دوستان در غمت روان گردید، دیدم خیل دوستدارانت که با نگاه به همدیگر تو را جستجو می کردند، تحمل رفتنت برای هیچ بنده ای از بندگان صالح خدا باور کردنی نبود، تو آمده بودی که بروی و همه آمدند که با تو و لی بی تو عقد اخوت را تکرار کنند.

      حاج احمد همه دوستت دارند، همه چشم بر در دوخته منتظر دیدن جمال با صفای مرد مبارزه و ایثار، مجاهد خستگی ناپذیر هشت سال دفاع مقدس و مرد فرهنگ سرای عشق هستند و هرگز تو را فراموش نمی کنند، تو با یادگاری که این روزهای آخر عمر در دانشگاه و جوانان خلق کردی چگونه می شود حاج احمد فراموش گردد.

      اگر تو را دوستت داریم باید همانند تو رو به اُفق طلوع نور باشیم و خلقت زیبای خداوندی را شاکر و دستاویز کلمات مقدس رب اعلا و حبیب دلها خداوند سبحان باشیم. تو آرام گرفتی و ما هنوز درعبور از کوچه های بی کسی گام برمی داریم، تو معنا شدی و ما دنبال معنا شدن.

      احمد جان وداع تو بسیار با معنا بود و برای دوستدارانت اندرز، در آن لحظات پایانی چه دیدی که این کلمات پر از معنا را بر زبان آوردی و دیگر خاموش شدی. می خواهم نوشته ام را با آخرین کلامت که بر زبان آوردی ختم کنم که گفتی: یا حسین، خدایا شکر راحت شدم.


    تازه ترین اخبار